اسكندر ثمره
همخوابى شاه ايران با دختر فيليپ
قهرمان پاشنه طلائى فوتبال فرانسه كه سالهاست در
حال افتخارآفرينى است جوانى است الجزايرى كه از
ريشه بربرو قبائل شمال آفريقاست و هر چند او را
بازيكنى عرب مى خوانند، اما شمال آفريقائى هائى كه
بربرو قبائلى هستند، مثل ما ايرانيها، بسيار
حساسيت دارند تا دنيا بداند كه آنها عرب نيستند.
بلكه مردمانى هستند با بيش از سه هزار سال پيشينه
تمدن.
زيدان كه او را زى زو هم مى خوانند در اصل نامى
دارد شيعه سنى؟! نام او زين العابدين يزيد زيدان
است جوانى آرام و كم حرف اما مثل خيلى از شرقى ها
خيلى زود عصبانى مى شود. لذا تاكنون به خاطرلگد
كردن بازيكنان و يا با سر توى سينه آنها رفتن
چندين كارت قرمز گرفته است كه آخرين آن در آخرين
بازى جهانى او بود با ايتاليا كه تمامى دنيا ديدند
و همه دارند درباره اش حرف مى زنند.
ماركو ماترازى بازيكن ايتاليائى در دقيقه ۱۱۰
بازى، زيدان را از پشت سر گرفته و بعد دستهايش را
به سوى عقب كشيده و چيزى به او گفت...
هيچ يك از داورها حتى آنهائى كه از تلويزيون بازى
را مى ديدند اين شوخى ناموسى بازيكن ايتاليائى را
با زيدان نديد و اگر هم ديدند از كنارش گذشتند،
اما يك دقيقه بعد كه زيدان بسوى جلو آقا ماركو
دويده و با سر به سينه او زد و او را نقش بر زمين
كرد. داور چهارم كه از تلويزيون بازى را مى ديد و
شاهد اين عمليات بود به داور روى زمين دستور اخراج
زيدان را داد.
فرانسه جام جهانى را باخت.
اما كل بحث متمركز شد روى عمليات خشن زيدان. بدون
اين كه به حركت سكسى و واژه هاى ناموسى ماركو عليه
زى زو اشاره اى بشود، مى گويند فحاشى در بازى ها
مسئله اى عادى است. اما اين ها همه غافل از آنند
كه در فرهنگ اسلامى و جهان تعصبى، نگرش فحاشى
ناموسى سلام و عليك و چشم پوشى نيست. خصوصاً اين
كه ماركو ماترازى از پشت زيدان را گرفته دست هايش
را كشيده عمليات را و سخنان را جلو ميليون ها نفر
انجام داده است و هر چند حرف ها را كسى جز زيدان
نشنيد اما عمل را همه ديدند.
در رسانه هاى غرب از ايتاليائى ها تا فرانسوى ها
همه زيدان را نكوهش مى كنند كه چرا با سر رفت تو
شكم ماركو. اما هيچكس از در آغوش گرفتن پشتى زيدان
حرفى نمى زند.
خصوصاً اين كه سه توهين به يزيد زين العابدين
نشانه رفته است:
-فحش ناموسى آن هم براى مادرى كه مريض است.
-فحش ملى بر عليه فرانسوى ها و الجزايرى ها كه
وارد مسئله نژادپرستى مى شود.
-انجام نمايشى عمليات ناموسى، با در آغوش گرفتن از
پشت زيدان.
يكى از گزارشگران در تلويزيون مى گفت اين فرهنگ
خشن و تند و غير قابل تحمل اسلامى است كه اگر كسى
به كسى فحش بدهد برخورد فيزيكى با او خواهد شد و
او با اين مسئله و مثال نتيجه مى گرفت كه كلاً
فرهنگ متعصب اسلامى است كه تحمل بدگوئى را ندارد و
هر حرفى را با عمليات خشن انجام مى دهد.
دهها گل طلائى و جانفشانى در ميدان هاى فوتبال را
مى شود به راحتى فراموش كرد و وارد بازى جنگ تمدن ها
شد و زيدان را براى يك عمليات سر به سينه محكوم
كرد. اين پرسشى است كه اين روزها مطرح است. اگر
زيدان اسمش ژان فيليپ يا ميشل و فرانسوا بود رسانه ها
به گونه اى ديگر با مسئله برخورد مى كردند و اين
نمايانگر اوج جنگ تمدن هاست كه قضاوت در رابطه با
اعمال اشخاص به نام و ريشه و خانواده آنها برمى گردد
نه به شخصيت فرد مورد نظر.
www. awesta. net
يك جهان خاطره از يك راديو!
سال ۱۹۸۵ كه در حال جابجا شدن در پاريس بودم با راديوى اتومبيل بازى مى كردم تا روى يك فركانس جالب بايستم، جلو موزه لوور كه رسيدم صداى دلنشين موسيقى ايرانى به گوش رسيدم. آن هم از نوع ملى آن، به قول اكبر گلپايگانى، زيرا ايشان با موسيقى سنتى مخالف است و موسيقى هاى متفاوت سرزمين رنگارنگ ايران را ملى مى خواند.
تا صداى موسيقى ايرانى به گوشم خورد، گمان كردم كه كاستى (نوارى) شروع به كار كرده است. اما خيلى زود متوجه شدم كه نه اين خود راديوست كه موسيقى ايرانى پخش مى كند. يك ايستگاه راديوئى عربى زبان بود كه بر روى موج اف ام پاريس برنامه داشت و آنروز درباره موسيقى ايرانى سخن مى گفت... همان لحظه با خود گفتم كه چرا در پاريس ما يك برنامه پارسى زبان نداشته باشيم.
و خيلى زود دنبال انديشه را گرفتم و ايرانيان مقيم پاريس فرصت يافتند تا لااقل هفته اى يكبار صدا و موسيقى ايرانى بشنوند.
سال ها خودم روى آنتن صحبت نمى كردم بلكه مى نوشتم و كارگردانى و برنامه ها را تهيه مى كردم. تا اين كه هايده از جهان رفت و من خبر درگذشت هايده را نوشته و روى ميز ۲ دختر خانم گوينده گذاشتم. هر دو بهم ديگر و به من نگاه هائى كرده و وقتى متوجه شدند كه خبر درست است زدند زير گريه. برنامه ها هم تا چند دقيقه ديگر تمام مى شد. لذا مجبور شدم ميكروفن اتاق فرمان را باز كنم و خودم سخن بگويم.
آن روزها چون جو سياسى داخل و خارج خيلى حاد بود حتى كمتر كسى مرا با اسم واقعى خودم مى شناخت و در راديو نيز نام مستعار محسن پارسى را داشتم. اما از آن روز مخفى كارى تمام شد.
برنامه هاى راديو آواى ايران را ما از يك ايستگاه عربى با نام خورشيد پخش مى كرديم و چون زبان عربى را خوب حرف مى زنم با تمامى گروه پيوند دوستى خوبى داشتم تا روزى كه صدام به كويت حمله كرد و مسئله خليج فارس روزى ده بار در رسانه ها مطرح مى شد، نخستين پايه هاى اختلاف ما نيز با گردانندگان اصلى راديو كه عرب بودند شروع شد.
زيرا ما مى گفتيم خليج فارس و آنها مى گفتند خليج عربى. به ويژه آن كه در آن روزها كيسه هاى گشاد پول نفت صدام براى همه باز بود...
بارى، براى اين كه خليج مان را به تازيان نبخشيم. برنامه راديوئى خود را در آنجا متوقف كرده و به دنبال اجاره آنتن در جائى ديگر رفتيم.
راديوى اينجا و حالا از سال ۱۹۸۰ كار خود را به طور قاچاق و بعدها رسمى شروع كرده بود، مدير فرانسوى اين راديو خيلى زود پيشنهاد همكارى ما را پذيرفت و ما برنامه هايمان را از آنجا دنبال كرديم.
پايه گذار اين راديو رفاقت را به ديگران آموخت. پس از ترور دكتر كوروش آريامنش كه ما مشكلاتمان با اسلاميون شدت گرفته بود و روابط آنها با دولت فرانسه بهتر شده بود (در سال ۱۹۹۶) راديو براى مدتى توقيف شد، اما پس از چندى شوراى عالى حكومت فرانسه به نفع ما رأى داد و راديو كار خود را دنبال كرد و در ماه ژوئن امسال راديو وارد ۲۷سالگى خود شد.
از اين راديو سال ها پيش ما براى نخستين بار به شنوندگان امكان داديم تا مستقيماً روى آنتن اظهارنظر كنند. كارى كه اين روزها حتى توسط تلويزيون هاى ايرانى دنبال مى شود. در همان سال هاى ۸۰ روزى به فرانسواميتران رئيس جمهور فرانسه گفتم تمامى كشورهاى بزرگ جهان برنامه هاى راديوئى پارسى زبان دارند چرا فرانسه ندارد. ميتران كه از اين سخن شگفت زده شده بود از وزير فرهنگ خود كه اين روزها هوس رياست جمهورى به سرش زده است علت را جويا شد. وى هم از قضيه بى اطلاع بود اما با خنده به ميتران پاسخ داد كه: برنامه پارسى داريم و خود ايشان آن را مى گرداند.
من گفتم راديوئى كه ما داريم خصوصى و محدود به پاريس و حومه است و از بودجه خودمان تأمين هزينه مى شود هدف و نظر من داشتن برنامه راديوئى پارسى زبان براى ايران و افغانستان و.... مى باشد.
آرى از همان روز خشت نخستين بخش پارسى راديو جهانى فرانسه نهاده شد و پس از يكى دو سال فرانسه هم از پاريس براى منطقه بزرگ پارسى زبان جهان برنامه فارسى پخش مى كرد.
اما نكته اساسى اين كه امروز برنامه هاى ما در فرانسه از كادر و محدوده پارسى خود بيرون آمده است و برنامه فرانسوى زبان ما عجيب در ميان فرانسوى ها نفوذ كرده است.
تلفن زدن به ما هر دقيقه ۳۴ سنت هزينه دارد و در چند ساعت برنامه هفتگى من صدها دقيقه تماس داريم. يعنى مردم با شوق و عشق و علاقه بسيار دهها يورو هزينه مى دهند، تا با ما و يا روى آنتن حرف بزنند و راديوى پر خرج ما بخش اندكى از هزينه هاى سنگين خودش را از اين طريق تأمين مى كند و جالبى قضيه در اين است كه راديوهاى ديگر، ساعت ها تبليغ مى كنند و مبالغى را به جايزه مى گذارند تا چند تلفن داشته باشند اما خطوط تلفنى ما كه افتخارى جز فرهنگ و تمدن هزاران ساله ايرانى و فرهيختگى و خردگرائى و انساندوستى آريائى را ندارد. بمباران تماس مى شود و بارها پيش آمده است كه شخصيت هاى بزرگى به ما زنگ زده و روى خطوط تلفنى ما اظهارنظر كرده اند. جدا از آن كه كسانى را خود ما به عنوان ميهمان دعوت كرده ايم.
بارى اين راديو كه امسال عمر يك چهارم قرنى خود را پشت سر گذاشت براى من و ايرانيان مقيم فرانسه و هزاران ايرانى ديگر كه در جهان پراكنده شده اند اما روزى روزگارى در پاريس ما را گوش مى كردند و خود فرانسويان جهانى از خاطره دارد.
از كوچه پس كوچه هاى تاريخى آن، جدا از محمدعلى فروردين، مهدى بازرگان، داريوش فروهر، ارتشبد قره باغى، فريدون هويدا، على تهرانى دهها رئيس جمهور، نخست وزير و وزير و سناتور و شهردار و انديشمند غير ايرانى هم عبور كرده و رد پاى سخنان تاريخى خود را بر جاى نهاده اند
اقتباس هاى تورات از افسانه هاى اوستائى
پيدايش هستى آنگونه كه استاد فردوسى براساس افسانه هاى اوستائى سروده چنين بوده است:
از او مايه گوهر آمد چهار
يكى آتشى بر شده تابناك
ميان باد و آب از بر تيره خاك
نخستين كه آتش زجنبش دميد
زگرميش پس خشكى آمد پديد
وز آن پس ز آرام سردى نمود
زسردى همان بازترى فزود
و تورات اينگونه آغاز مى شود: خدا آسمان ها و زمين را آفريد زمين تهى و بائرو تاريك بود. خدا گفت روشنائى بشود و روشنائى شد...
تاريخ نگارش تورات را انديشمندان جهان از ۵۰۰ تا ۲۳۰ سال پيش از ميلاد مسيح دانسته اند. يعنى تقريباً پنج هزار سال پس از پيدايش ميترا و هزاران سال پس از نخستين زرتشت و نگارش اوستا كه جمعاً ۱۲۰ جلد كتاب از دانش هاى جهان بوده است.
تورات در اصل نام پنج كتاب نخستين يهوديان بوده است كه پس از آن به مجموعه قوانين نگارش يافته آنها اختصاص يافته است. در سال ۵۳۸ پيش از ميلاد، كوروش يهوديان را از بابل آزاد مى كند و تورات سال ها پس از كوروش نگارش مى يابد.
يعنى تمامى داده ها و انديشه هاى تاريخى اوستا را نويسندگان با خود داشته اند و براساس تاريخ و انديشه اوستا، تورات نگارش يافته است، با تغييرات و تحولاتى كه شايسته درك و فهم و شعور نويسندگان و خوانندگان آن بوده است. اينگونه برداشت از تاريخ اوستا، ويژه سياوش اوستا نيست بلكه انديشمندان يهودى نيز در طول تاريخ به گونه هاى متفاوت مُهر تائيد بر آن نهاده اند، از ديروز تا امروز.
پروفسور رافائل يك انديشمند يهودى فرانسوى است كه سال هاست روى آنتن برنامه هاى راديوئى فرانسوى زبان من اظهارنظر مى كند، همو بارها و بارها به عنوان يك مورخ تائيد و تأكيد كرده است كه انديشه هاى اوستائى مادر تفكر تورات است.
پروفسور يعقوب كوپى تز استاد دانشگاه عبرى اورشليم نيز نوشته هاى بسيارى دارد پيرامون تأثير انديشه هاى يونانى در تورات و انطباق برخى از افسانه هاى تورات با افسانه هاى يونانى.
ما پيش از اين بارها نوشته ايم كه در پى هجوم اسكندر ۱۲۰ جلد كتاب اوستا به يونان منتقل شده است و چون تورات پس از اين مبادلات فرهنگى نوشته شده، بسيارى تأثير فرهنگ و انديشه اوستا بر يونان را فراموش كرده و حلقه ارتباطى را به جاى اوستا، يونان دانسته اند... بخش هاى بسيارى از تورات به افسانه پادشاهان ايرانى چون كوروش، داريوش و خشايارشا اختصاص دارد كه اين شاهان صدها سال پس از موسى بوده اند. پس از محكوميت انديشمند يهودى با روخ اسپينوزا در رابطه بانوپردازى هايش و تأكيد بر نگارش تورات هزاران سال پس از پيدايش ميترا و زرتشت، ريچارد سيمون يهودى ديگرى است كه لقب پدر انتقاد به تورات را به خود اختصاص داده است. «فردريش چله ايى ارماچر» انديشمند ديگرى است كه در رابطه با اقتباس ها، تناقض ها و تكرار مكررات در تورات مطالب بسيارى نوشته و اين بحث ها تا سال ۱۹۷۰ در ميان انديشمندان يهودى بسيار رايج بود.
مجله اكسپرس در پانزده دسامبر ۲۰۰۵ مقاله اى با امضاى «كلر شارتيه» نوشته بود با عنوان اين كه:
«آيا تورات را «موسى» نوشته است؟»
در اين مقاله آمده بود كه موسى ۱۳۰۰ سال پيش از ميلاد مى زيسته است و با دانش به اين كه اسرائيلى ها تا پيش از فتح بابل به خاطر زندگى سخت و برده دارى كه داشته اند از سواد خواندن و نوشتن بى بهره بوده اند و تنها پس از فتح بابل توسط كوروش، آزاد شده و توانسته معابد خود را بازسازى نموده و تاريخ خود را بنويسند (۵۰۰ سال پيش از ميلاد) بدين رو افسانه هاى متداول در تمدن بين النهرين و به ويژه اسطوره هاى گيل گمش را كه در ميان مردم متداول بوده است در تورات آورده اند. (پيش از اين نوشتيم كه تمدن بين النهرين با تأثيراز انديشه و دانش شهريگرى ميترا و اوستا پايه گذارى شده بود). كلر شارتيه در مقاله خود تأكيد مى كند كه رهبران يهودى از ۲۲۰ تا ۲۰۰ سال پيش از ميلاد به طور جدى نگارش تاريخ خود را آغاز مى كنند و به طور علنى و عمومى از قرن ۱۷ ميلادى جرأت يافتند تا رسماً اعلام كنند كه تورات توسط موسى نوشته نشده است.
-مهاجرت نخستين فرزندان اسرائيل از درياى مازندران به سوى دجله و فرات و تشابهات فراوان افسانه هاى اوستائى كه در شاهنامه استاد فردوسى سروده شده است با افسانه هاى تورات و زايش فرزند سام (پدر ساميان)، «زال» با رنگ موئى استثنائى.... همه گواهان و شواهد مبرهن اين مدعى هستند كه ساميان از نژاد و تبار آريائى بوده و اگر زبان عبرى امروزه تشابهى با زبان عربى دارد، فقط بدين خاطر است كه مهاجران اسرائيلى در هنگامه نگارش تاريخ و تفكر خود، با آرامى ها و سريانى ها و اعراب نزديكى بيشترى داشته اند تا ريشه هاى اصلى زبان هاى اوستائى، پهلوى و...
پس آنگاه سام از پى پورخويش
هنرهاى شاهان بياورد پيش
جهانديدگان را زكشور بخواند
سخن هاى بايسته چندى براند
چنين گفت با نامور بخردان
كه اى پاك و هوشيار دل موبدان
سوى گرگساران و مازندران
همى راند خواهم سپاهى گران
بماند به نزد شما اين پسر
كه همتاى جانست و خون و جگر
سوى زال كرد آنگهى سام روى
كه داد و دهش گير و آرام جوى
چنان دان كه زابلستان خان تست
جهان سر به سر زير فرمان تست
ترا خانمان باد آبادتر
دل دوستانت به تو شادتر
كليد در گنج ها پيش تست
كين خواهى سهراب در تازش به ايران!
افسانه رستم و سهراب در شاهنامه فردوسى تاكنون بسيار مورد توجه و بررسى قرار گرفته است، اما روى دو مسئله مهم كمتر بحث شده است:
-نخست چگونگى زايش سهراب
-و دوم چرائى و چگونگى گردآورى سپاه و حمله به ايران توسط سهراب. افراسياب فرمانده سپاه توران از جبهه نبرد مى گريزد. رستم براى شكار به نزديك سمنگان مى رود و هنگامى كه در حال استراحت است رخش او ناپديد مى شود، ردپاى رخش را گرفته و وارد شهر سمنگان مى شود، شاه شهر از او به گرمى استقبال مى كند و مجلس عيش و نوش و سرگرمى را فراهم مى آورد و شبانه دختر خويش را نيز به رختخواب رستم مى فرستد:
چو يك بهره زان تيره شب درگذشت
شب آهنگ بر چرخ گردان بگشت
يكى بنده شمعى معنبر به دست
خرامان بيامد به بالين مست
پس بنده اندر، يكى ماهروى
چو خورشيد تابان پر از رنگ و بوى
ازو رستم شير دل خيره ماند
بر او بر جهان آفرين را بخواند
بپرسيد ازو گفت نام تو چيست؟
چه جوئى شب تيره، كام تو چيست؟
چنين داد پاسخ كه تهمينه ام
تو گوئى دل از غم بدو نيمه ام
يكى دخت شاه سمنگان منم
زپشت هژير و پلنگان منم
ترام كنون گر بخواهى مرا
نبيند همى مرغ و ماهى، مرا
و ديگر كه از تو مگر كردگار
نشانه يكى كودكم در كنار
چنانچه در افسانه هاى كهن بوده است و فردوسى آن را سر داده است تهمينه فقط براى گذراندن شبى با رستم به رختخواب او رفته است و اينكه از او فرزندى داشته باشد، زيرا همه آگاه بوده اند كه رستم را آشيانه اى و كاشانه و كانونى است در ايران و به عنوان فرمانده سپاه ايران، هرگز براى تهمينه در سمنگان نخواهد ماند و تهمينه نيز نخواهد توانست با رستمى كه داراى كاشانه و كانون خانواده است به ايران برود.
استاد فردوسى كه همواره تلاش نموده است عنصر ايرانى را فردى آزاده و پاك و خردمند نشان بدهد حتى كسانى كه كارهاى نادرست انجام داده اند را او با سروده هاى زيبايش فقط به خاطر اين كه ريشه ايرانى داشته اند، گرامى داشته است و تنش آفرينى در ميان ايرانيان را جايز ندانسته است. زيرا همين فرزند تهمينه كه از نژاد رستم است، تا به پانزده سالگى مى رسد و پى مى برد كه پدرش رستم است و فقط او ثمره يكشب همخوابگى رستم با مادرش بوده است به خشم مى آيد و با جمع آورى سپاه به ايران حمله مى كند و دژ سپيد را مى گيرد و با گرد آفريد مى جنگد... اما استاد بزرگ سخن فردوسى آنچنان كشته شدن سهراب به دست رستم را زيبا مى سرايد كه تراژدى بزرگ تاريخ مى شود تا جائى كه كين خواهى سهراب را در هجوم به ايران همه از ياد مى بريم. پس از اين كه تهمينه راز مهم را به سهراب مى گويد:
تو پور گو پيلتن رستمى
زدستان سامى و از نيرمى
سهراب از ايران و ايرانى به خشم مى آيد و هوس حمله به ايران را در خود مى پروراند (چيزى شبيه افسانه اسكندر)
سهراب مى گويد:
كنون من ز تركان و جنگ آوران
فراز آورم لشكرى بيكران
برانم به ايران زمين كينه خواه
همى گرد كينه بر آرم به ماه
برانگيزم از گاه، كاووس را
ببرم از ايران پى توس را
نه گودرز مانم نه نيكو سران
نه گردان جنگى و نام آوران
با چنين دشمنى و كينه اى سهراب سپاه بزرگى فراهم مى آورد و افراسياب نيز سپاه خود را در اختيارش مى گذارد و او به ايران و پايگاه هاى استراتژيك و نظامى ايران حمله مى كند. استاد فردوسى براى اين كه جلو كينه تاريخى ايرانيان به سهراب را بگيرد اضافه مى كند كه سهراب به مادر مى گويد كه هدف او از حمله به ايران نوعى كودتا است تا قدرت را به پدرش رستم بدهد و او را شاه ايران كند:
به رستم دهم گرزو تخت و كلاه
و بعد به مادرش نيز وعده شهبانو شدن مى دهد:
ترا بانوى شهر ايران كنم
غافل از آن كه رستم سرسپرده شاه است و هميشه در برابر هجوم بيگانگان فدائى و جان بر كف نجات ميهن است و در جنگ و معركه سهراب نيز چنين مى شود و رستم براى سركوب سپاه بيگانگان كه به ايران تاخته اند مأموريت مى گيرد و سهراب را كه فرمانده سپاه مهاجم به ايران است مى كشد. اما اين افسانه را آنچنان زيبا و دل انگيز، استاد توس فردوسى بزرگ پرورانده است كه مسئله هجوم به ايران در برابر ايرانى الاصل بودن سهراب گم شده است و گوئى فردوسى خود خواسته است تا عشق و همخوابگى موقت و فرزند را بى پدر رها كردن و دهها مسئله ديگر را در طول تاريخ به يك برگ و يك سند بفروشد و آن ريشه ايرانى داشتن است كه به اعتقاد فردوسى عنصر ميهنى هر جا و از هر مادرى كه زاده شده باشد ايرانى است و بايد با او بسان ديگر شهروندان برخورد شود
اسكندر ثمره همخوابى شاه ايران با دختر فيليپ!
پيروز پارسى، استاد سخن فردوسى طوسى كه در بيش از هزار سال پيش شاهنامه را سروده است جدا از زيبائى در نحس و هزار و يك هنر ديگر، تلاش نموده است كه بعضى از رويدادهاى مهم تاريخى را نيز با پرستيژ و ادب نقل كند.
از جمله اين رويدادها همخوابگى هاى شاهان و سرداران و رستم هاى ايرانى بوده است با دختان و بانوان رهبران شكست خورده:
گريزان بشد فيلقوس و سپاه
يكى را نبد ترك و رومى كلاه
زن و كودكانش ببردند اسير
بكشتند چندى به باران تير...
در هنگامه شكست سپاهيان فيليپ كه فردوسى با تلفظ يونانى فيلقوس از او ياد مى كند، شاه ايران به قيصر روم پيشنهاد مى كند كه اگر او دختر زيباروى خودش را در اختيار داراب شاه بگذارد، خواهد توانست بر سرزمين خود شاهى كند:
پس پرده تو يكى دختر است
كه بر تارك بانوان افسر است
نگارى كه ناهيد خوانى ورا
بر او رنگ زرين نشانى ورا
بر من فرستيش با باژ روم
چو خواهى كه بى رنج مانى ببوم
فيليپ قيصر روم پيشنهاد و يا درخواست شاه ايران را مى پذيرد و به همراه باژ و خراج روم، دختر خود را نيز پيشكش شاهنشاه مى كند:
برفتند با دختر شهريار
گرانمايگان هر يكى با نثار
دلارام رومى به مهد اندرون
سكوبا و راهب و را رهنمون
دخت فيليپ به حجله شاه رفته و از شاه باردار مى شود پيش از اين كه شاه را از حامله شدن خود آگاه سازد از درد غربت و دورى خانواده هم زبانان و سرزمين خويش مى نالد و خود را به بيمارى مى زند.
پادشاه كه ناهيد رومى را حزين و دردمند مى يابد، وى را به سوى فيليپ بازمى گرداند:
دل پادشاه سرد گشت از عروس
فرستاد بازش پس فيلقوس
غمى دختر و كودكى در نهان
نگفت آن سخن با كسى در جهان
چو نه ماه بگذشت از آن خوب چهر
يكى كودك آمد چو تابنده مهر
زبالا و رنگ و زبو يا برش
سكندر همى خواندى مادرش
نياورد كس نام داراب بر
سكندر پسر بود و قيصر پدر
در نزد روميان و يونانيان نيز چنين نوشته اند كه مادر اسكندر همواره به فرزندش مى گفته است كه او فرزند خداوند آب روان است و همو اسكندر را تشويق مى كند تا هر چه زودتر بر جاى پدر بنشيند و به ايران حمله كند.
بدون شك مادر اسكندر در هنگامه اقامت در دربار، هر چند از مهرورزى هاى داراب شاه برخوردار بوده است اما ندانستن زبان ايرانى، زندگى او را در ميان درباريان كه به زيبائى او رشك مى برده اند دشوار نموده و بدون شك با حقه و كينه اى به ايران و با مهر و عشقى به شاه، اسكندر را تحريك به هجوم و تازش به ايران مى كند.
نكنه ديگر كه قابل توجه است اين كه دختران و بانوانى كه همپاى باژو خراج با شاهان و سرداران ايرانى همخوابه مى شده اند، هرگز جايگاه همسر و زن و بانوى شاه را نداشته اند و اكثر آن همخوابگى ها موسمى، موقتى و مقطعى بوده است...
جريان تهمينه و رستم نيز به دور از اينگونه رويدادها و واقعيت ها نيست كه به آن جداگانه خواهيم پرداخت.
پنهان كردن باردار شدن دخت فيليپ از داراب شاه و خود را به بيمارى و افسردگى زدن تا اين كه شاه مجبور شود وى را به سوى پدرش روان كند از سوى آن بانو، حسابى و به طور جدى برنامه ريزى شده بود. تا جائى كه مردم سرزمين قيصر را گمان بر آن مى شود كه اسكندر فرزند فيليپ بوده و فيليپ با دختر خود همخوابه شده است. اين اقدام دختر نيز طرحى تلافى جويانه عليه پدرش بوده است. پدرى كه دختر نازنين خود را همراه باژ روم به شاه ايران داده است تا شاهى خود را حفظ كند.
بدين رو اسكندرى كه در ميان زرتشتيان ايران گجستگى است، فرزند نامشروع، شاه ايران بوده است.
شهريگرى و پلنگينه پوشى آريائى
سخنگوى دهقان چه گويد نخست
كه نام بزرگى بگيتى كه جست؟
كه بود آن كه ديهيم بر سر نهاد؟
ندارد كس از روزگاران بياد؟
مگر كز پدر ياد دارد پسر
بگويد ترا يك به يك از پدر
كه نام بزرگى كه آورد پيش
كرا بود زان بر تران پايه پيش
پژوهنده نامه باستان
كه از پهلوانى زند داستان
چنين گفت كايين تخت و كلاه
گيومرت آورد كو بود شاه!
استاد بزرگ فردوسى در اين سروده آگاهى هاى عميق و پر ارزشى را به ما مى دهد.
-نخست اين كه تاريخ گذشتگان ما در هنگامه هائى به خاطر حمله و هجوم بيگانگان و پيش از آن به خاطر عدم وجود نگارش آسان، از پدر به پسر شفاهى مى رسيده است و خانواده هاى بزرگان و انديشمندان، آگاهى ها و علوم و تاريخ گذشته را شفاهى به نسل هاى پس از خود منتقل مى كرده اند.
-نكته دوم اين كه نخستين شهريار ايران كه بر تخت شاهى مى نشيند و تاج كيانى بر سر مى نهد و نخستين زندگى شهريگرى را در جهان پايه مى گذارد، گيومرتن، كيومرث، گيومرث كه به معنى فناناپذير و هميشه جاودان است، بوده است.
دو نام و واژه «گيو» و «مارتن» كه از ريشه سانسكريت و اوستائى و پهلوى است در اكثر زبان هاى جهان با تغيير و تحولى اندك استفاده مى شود.
مارتن، مرتن، مترا، ميترا همه از يك جايگاه برخاسته و در لهجه ها و گويش هاى متفاوت و مختلف شكل و شمايل ديگرى گرفته است.
چنانچه استاد فردوسى سروده است بينش اوستائى در رابطه با پيدايش حيات بر روى زمين با نور و خورشيد و آفتاب و روشنائى پيوندى بزرگ داشته است كه تمامى انديشه ها و اديان جهان نيز اين را از ايران كهن اقتباس نموده اند.
چو آمد به برج حمل آفتاب
جهان گشت با فرو آئين و تاب
بتابيد زانسان ز برج بره
كه گيتى روان گشت ازو يكسره
و يا: كه گيتى دوان گشت ازو يكسره
چه دوان را بگيريم و چه روان، هستى ما بر روى كره زمين را استاد فردوسى از آفتاب و خورشيد مى داند و اين دانش يادگار انديشه كهن و هزاران ساله ايرانيان بوده است.
گيومرتن و فنا ناپذير كه نخستين شهريار شهريگى ايرانشهر است زندگى در آشيانه و مأوا را نيز براى انسان به ارمغان آورده و او را از كوچ ها بازداشته است:
گيومرت شد بر جهان كه خداى
نخستين به كوه اندر آن ساخت جاى
& |