اسكندر ثمره
همخوابى شاه ايران با دختر فيليپ
قهرمان پاشنه طلائى فوتبال فرانسه كه سالهاست در
حال افتخارآفرينى است جوانى است الجزايرى كه از
ريشه بربرو قبائل شمال آفريقاست و هر چند او را
بازيكنى عرب مى خوانند، اما شمال آفريقائى هائى كه
بربرو قبائلى هستند، مثل ما ايرانيها، بسيار
حساسيت دارند تا دنيا بداند كه آنها عرب نيستند.
بلكه مردمانى هستند با بيش از سه هزار سال پيشينه
تمدن.
زيدان كه او را زى زو هم مى خوانند در اصل نامى
دارد شيعه سنى؟! نام او زين العابدين يزيد زيدان
است جوانى آرام و كم حرف اما مثل خيلى از شرقى ها
خيلى زود عصبانى مى شود. لذا تاكنون به خاطرلگد
كردن بازيكنان و يا با سر توى سينه آنها رفتن
چندين كارت قرمز گرفته است كه آخرين آن در آخرين
بازى جهانى او بود با ايتاليا كه تمامى دنيا ديدند
و همه دارند درباره اش حرف مى زنند.
ماركو ماترازى بازيكن ايتاليائى در دقيقه ۱۱۰
بازى، زيدان را از پشت سر گرفته و بعد دستهايش را
به سوى عقب كشيده و چيزى به او گفت...
هيچ يك از داورها حتى آنهائى كه از تلويزيون بازى
را مى ديدند اين شوخى ناموسى بازيكن ايتاليائى را
با زيدان نديد و اگر هم ديدند از كنارش گذشتند،
اما يك دقيقه بعد كه زيدان بسوى جلو آقا ماركو
دويده و با سر به سينه او زد و او را نقش بر زمين
كرد. داور چهارم كه از تلويزيون بازى را مى ديد و
شاهد اين عمليات بود به داور روى زمين دستور اخراج
زيدان را داد.
فرانسه جام جهانى را باخت.
اما كل بحث متمركز شد روى عمليات خشن زيدان. بدون
اين كه به حركت سكسى و واژه هاى ناموسى ماركو عليه
زى زو اشاره اى بشود، مى گويند فحاشى در بازى ها
مسئله اى عادى است. اما اين ها همه غافل از آنند
كه در فرهنگ اسلامى و جهان تعصبى، نگرش فحاشى
ناموسى سلام و عليك و چشم پوشى نيست. خصوصاً اين
كه ماركو ماترازى از پشت زيدان را گرفته دست هايش
را كشيده عمليات را و سخنان را جلو ميليون ها نفر
انجام داده است و هر چند حرف ها را كسى جز زيدان
نشنيد اما عمل را همه ديدند.
در رسانه هاى غرب از ايتاليائى ها تا فرانسوى ها
همه زيدان را نكوهش مى كنند كه چرا با سر رفت تو
شكم ماركو. اما هيچكس از در آغوش گرفتن پشتى زيدان
حرفى نمى زند.
خصوصاً اين كه سه توهين به يزيد زين العابدين
نشانه رفته است:
-فحش ناموسى آن هم براى مادرى كه مريض است.
-فحش ملى بر عليه فرانسوى ها و الجزايرى ها كه
وارد مسئله نژادپرستى مى شود.
-انجام نمايشى عمليات ناموسى، با در آغوش گرفتن از
پشت زيدان.
يكى از گزارشگران در تلويزيون مى گفت اين فرهنگ
خشن و تند و غير قابل تحمل اسلامى است كه اگر كسى
به كسى فحش بدهد برخورد فيزيكى با او خواهد شد و
او با اين مسئله و مثال نتيجه مى گرفت كه كلاً
فرهنگ متعصب اسلامى است كه تحمل بدگوئى را ندارد و
هر حرفى را با عمليات خشن انجام مى دهد.
دهها گل طلائى و جانفشانى در ميدان هاى فوتبال را
مى شود به راحتى فراموش كرد و وارد بازى جنگ تمدن ها
شد و زيدان را براى يك عمليات سر به سينه محكوم
كرد. اين پرسشى است كه اين روزها مطرح است. اگر
زيدان اسمش ژان فيليپ يا ميشل و فرانسوا بود رسانه ها
به گونه اى ديگر با مسئله برخورد مى كردند و اين
نمايانگر اوج جنگ تمدن هاست كه قضاوت در رابطه با
اعمال اشخاص به نام و ريشه و خانواده آنها برمى گردد
نه به شخصيت فرد مورد نظر.
www. awesta. net
يك جهان خاطره از يك راديو!
سال ۱۹۸۵ كه در حال جابجا شدن در پاريس بودم با راديوى اتومبيل بازى مى كردم تا روى يك فركانس جالب بايستم، جلو موزه لوور كه رسيدم صداى دلنشين موسيقى ايرانى به گوش رسيدم. آن هم از نوع ملى آن، به قول اكبر گلپايگانى، زيرا ايشان با موسيقى سنتى مخالف است و موسيقى هاى متفاوت سرزمين رنگارنگ ايران را ملى مى خواند.
تا صداى موسيقى ايرانى به گوشم خورد، گمان كردم كه كاستى (نوارى) شروع به كار كرده است. اما خيلى زود متوجه شدم كه نه اين خود راديوست كه موسيقى ايرانى پخش مى كند. يك ايستگاه راديوئى عربى زبان بود كه بر روى موج اف ام پاريس برنامه داشت و آنروز درباره موسيقى ايرانى سخن مى گفت... همان لحظه با خود گفتم كه چرا در پاريس ما يك برنامه پارسى زبان نداشته باشيم.
و خيلى زود دنبال انديشه را گرفتم و ايرانيان مقيم پاريس فرصت يافتند تا لااقل هفته اى يكبار صدا و موسيقى ايرانى بشنوند.
سال ها خودم روى آنتن صحبت نمى كردم بلكه مى نوشتم و كارگردانى و برنامه ها را تهيه مى كردم. تا اين كه هايده از جهان رفت و من خبر درگذشت هايده را نوشته و روى ميز ۲ دختر خانم گوينده گذاشتم. هر دو بهم ديگر و به من نگاه هائى كرده و وقتى متوجه شدند كه خبر درست است زدند زير گريه. برنامه ها هم تا چند دقيقه ديگر تمام مى شد. لذا مجبور شدم ميكروفن اتاق فرمان را باز كنم و خودم سخن بگويم.
آن روزها چون جو سياسى داخل و خارج خيلى حاد بود حتى كمتر كسى مرا با اسم واقعى خودم مى شناخت و در راديو نيز نام مستعار محسن پارسى را داشتم. اما از آن روز مخفى كارى تمام شد.
برنامه هاى راديو آواى ايران را ما از يك ايستگاه عربى با نام خورشيد پخش مى كرديم و چون زبان عربى را خوب حرف مى زنم با تمامى گروه پيوند دوستى خوبى داشتم تا روزى كه صدام به كويت حمله كرد و مسئله خليج فارس روزى ده بار در رسانه ها مطرح مى شد، نخستين پايه هاى اختلاف ما نيز با گردانندگان اصلى راديو كه عرب بودند شروع شد.
زيرا ما مى گفتيم خليج فارس و آنها مى گفتند خليج عربى. به ويژه آن كه در آن روزها كيسه هاى گشاد پول نفت صدام براى همه باز بود...
بارى، براى اين كه خليج مان را به تازيان نبخشيم. برنامه راديوئى خود را در آنجا متوقف كرده و به دنبال اجاره آنتن در جائى ديگر رفتيم.
راديوى اينجا و حالا از سال ۱۹۸۰ كار خود را به طور قاچاق و بعدها رسمى شروع كرده بود، مدير فرانسوى اين راديو خيلى زود پيشنهاد همكارى ما را پذيرفت و ما برنامه هايمان را از آنجا دنبال كرديم.
پايه گذار اين راديو رفاقت را به ديگران آموخت. پس از ترور دكتر كوروش آريامنش كه ما مشكلاتمان با اسلاميون شدت گرفته بود و روابط آنها با دولت فرانسه بهتر شده بود (در سال ۱۹۹۶) راديو براى مدتى توقيف شد، اما پس از چندى شوراى عالى حكومت فرانسه به نفع ما رأى داد و راديو كار خود را دنبال كرد و در ماه ژوئن امسال راديو وارد ۲۷سالگى خود شد.
از اين راديو سال ها پيش ما براى نخستين بار به شنوندگان امكان داديم تا مستقيماً روى آنتن اظهارنظر كنند. كارى كه اين روزها حتى توسط تلويزيون هاى ايرانى دنبال مى شود. در همان سال هاى ۸۰ روزى به فرانسواميتران رئيس جمهور فرانسه گفتم تمامى كشورهاى بزرگ جهان برنامه هاى راديوئى پارسى زبان دارند چرا فرانسه ندارد. ميتران كه از اين سخن شگفت زده شده بود از وزير فرهنگ خود كه اين روزها هوس رياست جمهورى به سرش زده است علت را جويا شد. وى هم از قضيه بى اطلاع بود اما با خنده به ميتران پاسخ داد كه: برنامه پارسى داريم و خود ايشان آن را مى گرداند.
من گفتم راديوئى كه ما داريم خصوصى و محدود به پاريس و حومه است و از بودجه خودمان تأمين هزينه مى شود هدف و نظر من داشتن برنامه راديوئى پارسى زبان براى ايران و افغانستان و.... مى باشد.
آرى از همان روز خشت نخستين بخش پارسى راديو جهانى فرانسه نهاده شد و پس از يكى دو سال فرانسه هم از پاريس براى منطقه بزرگ پارسى زبان جهان برنامه فارسى پخش مى كرد.
اما نكته اساسى اين كه امروز برنامه هاى ما در فرانسه از كادر و محدوده پارسى خود بيرون آمده است و برنامه فرانسوى زبان ما عجيب در ميان فرانسوى ها نفوذ كرده است.
تلفن زدن به ما هر دقيقه ۳۴ سنت هزينه دارد و در چند ساعت برنامه هفتگى من صدها دقيقه تماس داريم. يعنى مردم با شوق و عشق و علاقه بسيار دهها يورو هزينه مى دهند، تا با ما و يا روى آنتن حرف بزنند و راديوى پر خرج ما بخش اندكى از هزينه هاى سنگين خودش را از اين طريق تأمين مى كند و جالبى قضيه در اين است كه راديوهاى ديگر، ساعت ها تبليغ مى كنند و مبالغى را به جايزه مى گذارند تا چند تلفن داشته باشند اما خطوط تلفنى ما كه افتخارى جز فرهنگ و تمدن هزاران ساله ايرانى و فرهيختگى و خردگرائى و انساندوستى آريائى را ندارد. بمباران تماس مى شود و بارها پيش آمده است كه شخصيت هاى بزرگى به ما زنگ زده و روى خطوط تلفنى ما اظهارنظر كرده اند. جدا از آن كه كسانى را خود ما به عنوان ميهمان دعوت كرده ايم.
بارى اين راديو كه امسال عمر يك چهارم قرنى خود را پشت سر گذاشت براى من و ايرانيان مقيم فرانسه و هزاران ايرانى ديگر كه در جهان پراكنده شده اند اما روزى روزگارى در پاريس ما را گوش مى كردند و خود فرانسويان جهانى از خاطره دارد.
از كوچه پس كوچه هاى تاريخى آن، جدا از محمدعلى فروردين، مهدى بازرگان، داريوش فروهر، ارتشبد قره باغى، فريدون هويدا، على تهرانى دهها رئيس جمهور، نخست وزير و وزير و سناتور و شهردار و انديشمند غير ايرانى هم عبور كرده و رد پاى سخنان تاريخى خود را بر جاى نهاده اند
اقتباس هاى تورات از افسانه هاى اوستائى
پيدايش هستى آنگونه كه استاد فردوسى براساس افسانه هاى اوستائى سروده چنين بوده است:
از او مايه گوهر آمد چهار
يكى آتشى بر شده تابناك
ميان باد و آب از بر تيره خاك
نخستين كه آتش زجنبش دميد
زگرميش پس خشكى آمد پديد
وز آن پس ز آرام سردى نمود
زسردى همان بازترى فزود
و تورات اينگونه آغاز مى شود: خدا آسمان ها و زمين را آفريد زمين تهى و بائرو تاريك بود. خدا گفت روشنائى بشود و روشنائى شد...
تاريخ نگارش تورات را انديشمندان جهان از ۵۰۰ تا ۲۳۰ سال پيش از ميلاد مسيح دانسته اند. يعنى تقريباً پنج هزار سال پس از پيدايش ميترا و هزاران سال پس از نخستين زرتشت و نگارش اوستا كه جمعاً ۱۲۰ جلد كتاب از دانش هاى جهان بوده است.
تورات در اصل نام پنج كتاب نخستين يهوديان بوده است كه پس از آن به مجموعه قوانين نگارش يافته آنها اختصاص يافته است. در سال ۵۳۸ پيش از ميلاد، كوروش يهوديان را از بابل آزاد مى كند و تورات سال ها پس از كوروش نگارش مى يابد.
يعنى تمامى داده ها و انديشه هاى تاريخى اوستا را نويسندگان با خود داشته اند و براساس تاريخ و انديشه اوستا، تورات نگارش يافته است، با تغييرات و تحولاتى كه شايسته درك و فهم و شعور نويسندگان و خوانندگان آن بوده است. اينگونه برداشت از تاريخ اوستا، ويژه سياوش اوستا نيست بلكه انديشمندان يهودى نيز در طول تاريخ به گونه هاى متفاوت مُهر تائيد بر آن نهاده اند، از ديروز تا امروز.
پروفسور رافائل يك انديشمند يهودى فرانسوى است كه سال هاست روى آنتن برنامه هاى راديوئى فرانسوى زبان من اظهارنظر مى كند، همو بارها و بارها به عنوان يك مورخ تائيد و تأكيد كرده است كه انديشه هاى اوستائى مادر تفكر تورات است.
پروفسور يعقوب كوپى تز استاد دانشگاه عبرى اورشليم نيز نوشته هاى بسيارى دارد پيرامون تأثير انديشه هاى يونانى در تورات و انطباق برخى از افسانه هاى تورات با افسانه هاى يونانى.
ما پيش از اين بارها نوشته ايم كه در پى هجوم اسكندر ۱۲۰ جلد كتاب اوستا به يونان منتقل شده است و چون تورات پس از اين مبادلات فرهنگى نوشته شده، بسيارى تأثير فرهنگ و انديشه اوستا بر يونان را فراموش كرده و حلقه ارتباطى را به جاى اوستا، يونان دانسته اند... بخش هاى بسيارى از تورات به افسانه پادشاهان ايرانى چون كوروش، داريوش و خشايارشا اختصاص دارد كه اين شاهان صدها سال پس از موسى بوده اند. پس از محكوميت انديشمند يهودى با روخ اسپينوزا در رابطه بانوپردازى هايش و تأكيد بر نگارش تورات هزاران سال پس از پيدايش ميترا و زرتشت، ريچارد سيمون يهودى ديگرى است كه لقب پدر انتقاد به تورات را به خود اختصاص داده است. «فردريش چله ايى ارماچر» انديشمند ديگرى است كه در رابطه با اقتباس ها، تناقض ها و تكرار مكررات در تورات مطالب بسيارى نوشته و اين بحث ها تا سال ۱۹۷۰ در ميان انديشمندان يهودى بسيار رايج بود.
مجله اكسپرس در پانزده دسامبر ۲۰۰۵ مقاله اى با امضاى «كلر شارتيه» نوشته بود با عنوان اين كه:
«آيا تورات را «موسى» نوشته است؟»
در اين مقاله آمده بود كه موسى ۱۳۰۰ سال پيش از ميلاد مى زيسته است و با دانش به اين كه اسرائيلى ها تا پيش از فتح بابل به خاطر زندگى سخت و برده دارى كه داشته اند از سواد خواندن و نوشتن بى بهره بوده اند و تنها پس از فتح بابل توسط كوروش، آزاد شده و توانسته معابد خود را بازسازى نموده و تاريخ خود را بنويسند (۵۰۰ سال پيش از ميلاد) بدين رو افسانه هاى متداول در تمدن بين النهرين و به ويژه اسطوره هاى گيل گمش را كه در ميان مردم متداول بوده است در تورات آورده اند. (پيش از اين نوشتيم كه تمدن بين النهرين با تأثيراز انديشه و دانش شهريگرى ميترا و اوستا پايه گذارى شده بود). كلر شارتيه در مقاله خود تأكيد مى كند كه رهبران يهودى از ۲۲۰ تا ۲۰۰ سال پيش از ميلاد به طور جدى نگارش تاريخ خود را آغاز مى كنند و به طور علنى و عمومى از قرن ۱۷ ميلادى جرأت يافتند تا رسماً اعلام كنند كه تورات توسط موسى نوشته نشده است.
-مهاجرت نخستين فرزندان اسرائيل از درياى مازندران به سوى دجله و فرات و تشابهات فراوان افسانه هاى اوستائى كه در شاهنامه استاد فردوسى سروده شده است با افسانه هاى تورات و زايش فرزند سام (پدر ساميان)، «زال» با رنگ موئى استثنائى.... همه گواهان و شواهد مبرهن اين مدعى هستند كه ساميان از نژاد و تبار آريائى بوده و اگر زبان عبرى امروزه تشابهى با زبان عربى دارد، فقط بدين خاطر است كه مهاجران اسرائيلى در هنگامه نگارش تاريخ و تفكر خود، با آرامى ها و سريانى ها و اعراب نزديكى بيشترى داشته اند تا ريشه هاى اصلى زبان هاى اوستائى، پهلوى و...
پس آنگاه سام از پى پورخويش
هنرهاى شاهان بياورد پيش
جهانديدگان را زكشور بخواند
سخن هاى بايسته چندى براند
چنين گفت با نامور بخردان
كه اى پاك و هوشيار دل موبدان
سوى گرگساران و مازندران
همى راند خواهم سپاهى گران
بماند به نزد شما اين پسر
كه همتاى جانست و خون و جگر
سوى زال كرد آنگهى سام روى
كه داد و دهش گير و آرام جوى
چنان دان كه زابلستان خان تست
جهان سر به سر زير فرمان تست
ترا خانمان باد آبادتر
دل دوستانت به تو شادتر
كليد در گنج ها پيش تست
كين خواهى سهراب در تازش به ايران!
افسانه رستم و سهراب در شاهنامه فردوسى تاكنون بسيار مورد توجه و بررسى قرار گرفته است، اما روى دو مسئله مهم كمتر بحث شده است:
-نخست چگونگى زايش سهراب
-و دوم چرائى و چگونگى گردآورى سپاه و حمله به ايران توسط سهراب. افراسياب فرمانده سپاه توران از جبهه نبرد مى گريزد. رستم براى شكار به نزديك سمنگان مى رود و هنگامى كه در حال استراحت است رخش او ناپديد مى شود، ردپاى رخش را گرفته و وارد شهر سمنگان مى شود، شاه شهر از او به گرمى استقبال مى كند و مجلس عيش و نوش و سرگرمى را فراهم مى آورد و شبانه دختر خويش را نيز به رختخواب رستم مى فرستد:
چو يك بهره زان تيره شب درگذشت
شب آهنگ بر چرخ گردان بگشت
يكى بنده شمعى معنبر به دست
خرامان بيامد به بالين مست
پس بنده اندر، يكى ماهروى
چو خورشيد تابان پر از رنگ و بوى
ازو رستم شير دل خيره ماند
بر او بر جهان آفرين را بخواند
بپرسيد ازو گفت نام تو چيست؟
چه جوئى شب تيره، كام تو چيست؟
چنين داد پاسخ كه تهمينه ام
تو گوئى دل از غم بدو نيمه ام
يكى دخت شاه سمنگان منم
زپشت هژير و پلنگان منم
ترام كنون گر بخواهى مرا
نبيند همى مرغ و ماهى، مرا
و ديگر كه از تو مگر كردگار
نشانه يكى كودكم در كنار
چنانچه در افسانه هاى كهن بوده است و فردوسى آن را سر داده است تهمينه فقط براى گذراندن شبى با رستم به رختخواب او رفته است و اينكه از او فرزندى داشته باشد، زيرا همه آگاه بوده اند كه رستم را آشيانه اى و كاشانه و كانونى است در ايران و به عنوان فرمانده سپاه ايران، هرگز براى تهمينه در سمنگان نخواهد ماند و تهمينه نيز نخواهد توانست با رستمى كه داراى كاشانه و كانون خانواده است به ايران برود.
استاد فردوسى كه همواره تلاش نموده است عنصر ايرانى را فردى آزاده و پاك و خردمند نشان بدهد حتى كسانى كه كارهاى نادرست انجام داده اند را او با سروده هاى زيبايش فقط به خاطر اين كه ريشه ايرانى داشته اند، گرامى داشته است و تنش آفرينى در ميان ايرانيان را جايز ندانسته است. زيرا همين فرزند تهمينه كه از نژاد رستم است، تا به پانزده سالگى مى رسد و پى مى برد كه پدرش رستم است و فقط او ثمره يكشب همخوابگى رستم با مادرش بوده است به خشم مى آيد و با جمع آورى سپاه به ايران حمله مى كند و دژ سپيد را مى گيرد و با گرد آفريد مى جنگد... اما استاد بزرگ سخن فردوسى آنچنان كشته شدن سهراب به دست رستم را زيبا مى سرايد كه تراژدى بزرگ تاريخ مى شود تا جائى كه كين خواهى سهراب را در هجوم به ايران همه از ياد مى بريم. پس از اين كه تهمينه راز مهم را به سهراب مى گويد:
تو پور گو پيلتن رستمى
زدستان سامى و از نيرمى
سهراب از ايران و ايرانى به خشم مى آيد و هوس حمله به ايران را در خود مى پروراند (چيزى شبيه افسانه اسكندر)
سهراب مى گويد:
كنون من ز تركان و جنگ آوران
فراز آورم لشكرى بيكران
برانم به ايران زمين كينه خواه
همى گرد كينه بر آرم به ماه
برانگيزم از گاه، كاووس را
ببرم از ايران پى توس را
نه گودرز مانم نه نيكو سران
نه گردان جنگى و نام آوران
با چنين دشمنى و كينه اى سهراب سپاه بزرگى فراهم مى آورد و افراسياب نيز سپاه خود را در اختيارش مى گذارد و او به ايران و پايگاه هاى استراتژيك و نظامى ايران حمله مى كند. استاد فردوسى براى اين كه جلو كينه تاريخى ايرانيان به سهراب را بگيرد اضافه مى كند كه سهراب به مادر مى گويد كه هدف او از حمله به ايران نوعى كودتا است تا قدرت را به پدرش رستم بدهد و او را شاه ايران كند:
به رستم دهم گرزو تخت و كلاه
و بعد به مادرش نيز وعده شهبانو شدن مى دهد:
ترا بانوى شهر ايران كنم
غافل از آن كه رستم سرسپرده شاه است و هميشه در برابر هجوم بيگانگان فدائى و جان بر كف نجات ميهن است و در جنگ و معركه سهراب نيز چنين مى شود و رستم براى سركوب سپاه بيگانگان كه به ايران تاخته اند مأموريت مى گيرد و سهراب را كه فرمانده سپاه مهاجم به ايران است مى كشد. اما اين افسانه را آنچنان زيبا و دل انگيز، استاد توس فردوسى بزرگ پرورانده است كه مسئله هجوم به ايران در برابر ايرانى الاصل بودن سهراب گم شده است و گوئى فردوسى خود خواسته است تا عشق و همخوابگى موقت و فرزند را بى پدر رها كردن و دهها مسئله ديگر را در طول تاريخ به يك برگ و يك سند بفروشد و آن ريشه ايرانى داشتن است كه به اعتقاد فردوسى عنصر ميهنى هر جا و از هر مادرى كه زاده شده باشد ايرانى است و بايد با او بسان ديگر شهروندان برخورد شود
اسكندر ثمره همخوابى شاه ايران با دختر فيليپ!
پيروز پارسى، استاد سخن فردوسى طوسى كه در بيش از هزار سال پيش شاهنامه را سروده است جدا از زيبائى در نحس و هزار و يك هنر ديگر، تلاش نموده است كه بعضى از رويدادهاى مهم تاريخى را نيز با پرستيژ و ادب نقل كند.
از جمله اين رويدادها همخوابگى هاى شاهان و سرداران و رستم هاى ايرانى بوده است با دختان و بانوان رهبران شكست خورده:
گريزان بشد فيلقوس و سپاه
يكى را نبد ترك و رومى كلاه
زن و كودكانش ببردند اسير
بكشتند چندى به باران تير...
در هنگامه شكست سپاهيان فيليپ كه فردوسى با تلفظ يونانى فيلقوس از او ياد مى كند، شاه ايران به قيصر روم پيشنهاد مى كند كه اگر او دختر زيباروى خودش را در اختيار داراب شاه بگذارد، خواهد توانست بر سرزمين خود شاهى كند:
پس پرده تو يكى دختر است
كه بر تارك بانوان افسر است
نگارى كه ناهيد خوانى ورا
بر او رنگ زرين نشانى ورا
بر من فرستيش با باژ روم
چو خواهى كه بى رنج مانى ببوم
فيليپ قيصر روم پيشنهاد و يا درخواست شاه ايران را مى پذيرد و به همراه باژ و خراج روم، دختر خود را نيز پيشكش شاهنشاه مى كند:
برفتند با دختر شهريار
گرانمايگان هر يكى با نثار
دلارام رومى به مهد اندرون
سكوبا و راهب و را رهنمون
دخت فيليپ به حجله شاه رفته و از شاه باردار مى شود پيش از اين كه شاه را از حامله شدن خود آگاه سازد از درد غربت و دورى خانواده هم زبانان و سرزمين خويش مى نالد و خود را به بيمارى مى زند.
پادشاه كه ناهيد رومى را حزين و دردمند مى يابد، وى را به سوى فيليپ بازمى گرداند:
دل پادشاه سرد گشت از عروس
فرستاد بازش پس فيلقوس
غمى دختر و كودكى در نهان
نگفت آن سخن با كسى در جهان
چو نه ماه بگذشت از آن خوب چهر
يكى كودك آمد چو تابنده مهر
زبالا و رنگ و زبو يا برش
سكندر همى خواندى مادرش
نياورد كس نام داراب بر
سكندر پسر بود و قيصر پدر
در نزد روميان و يونانيان نيز چنين نوشته اند كه مادر اسكندر همواره به فرزندش مى گفته است كه او فرزند خداوند آب روان است و همو اسكندر را تشويق مى كند تا هر چه زودتر بر جاى پدر بنشيند و به ايران حمله كند.
بدون شك مادر اسكندر در هنگامه اقامت در دربار، هر چند از مهرورزى هاى داراب شاه برخوردار بوده است اما ندانستن زبان ايرانى، زندگى او را در ميان درباريان كه به زيبائى او رشك مى برده اند دشوار نموده و بدون شك با حقه و كينه اى به ايران و با مهر و عشقى به شاه، اسكندر را تحريك به هجوم و تازش به ايران مى كند.
نكنه ديگر كه قابل توجه است اين كه دختران و بانوانى كه همپاى باژو خراج با شاهان و سرداران ايرانى همخوابه مى شده اند، هرگز جايگاه همسر و زن و بانوى شاه را نداشته اند و اكثر آن همخوابگى ها موسمى، موقتى و مقطعى بوده است...
جريان تهمينه و رستم نيز به دور از اينگونه رويدادها و واقعيت ها نيست كه به آن جداگانه خواهيم پرداخت.
پنهان كردن باردار شدن دخت فيليپ از داراب شاه و خود را به بيمارى و افسردگى زدن تا اين كه شاه مجبور شود وى را به سوى پدرش روان كند از سوى آن بانو، حسابى و به طور جدى برنامه ريزى شده بود. تا جائى كه مردم سرزمين قيصر را گمان بر آن مى شود كه اسكندر فرزند فيليپ بوده و فيليپ با دختر خود همخوابه شده است. اين اقدام دختر نيز طرحى تلافى جويانه عليه پدرش بوده است. پدرى كه دختر نازنين خود را همراه باژ روم به شاه ايران داده است تا شاهى خود را حفظ كند.
بدين رو اسكندرى كه در ميان زرتشتيان ايران گجستگى است، فرزند نامشروع، شاه ايران بوده است.
شهريگرى و پلنگينه پوشى آريائى
سخنگوى دهقان چه گويد نخست
كه نام بزرگى بگيتى كه جست؟
كه بود آن كه ديهيم بر سر نهاد؟
ندارد كس از روزگاران بياد؟
مگر كز پدر ياد دارد پسر
بگويد ترا يك به يك از پدر
كه نام بزرگى كه آورد پيش
كرا بود زان بر تران پايه پيش
پژوهنده نامه باستان
كه از پهلوانى زند داستان
چنين گفت كايين تخت و كلاه
گيومرت آورد كو بود شاه!
استاد بزرگ فردوسى در اين سروده آگاهى هاى عميق و پر ارزشى را به ما مى دهد.
-نخست اين كه تاريخ گذشتگان ما در هنگامه هائى به خاطر حمله و هجوم بيگانگان و پيش از آن به خاطر عدم وجود نگارش آسان، از پدر به پسر شفاهى مى رسيده است و خانواده هاى بزرگان و انديشمندان، آگاهى ها و علوم و تاريخ گذشته را شفاهى به نسل هاى پس از خود منتقل مى كرده اند.
-نكته دوم اين كه نخستين شهريار ايران كه بر تخت شاهى مى نشيند و تاج كيانى بر سر مى نهد و نخستين زندگى شهريگرى را در جهان پايه مى گذارد، گيومرتن، كيومرث، گيومرث كه به معنى فناناپذير و هميشه جاودان است، بوده است.
دو نام و واژه «گيو» و «مارتن» كه از ريشه سانسكريت و اوستائى و پهلوى است در اكثر زبان هاى جهان با تغيير و تحولى اندك استفاده مى شود.
مارتن، مرتن، مترا، ميترا همه از يك جايگاه برخاسته و در لهجه ها و گويش هاى متفاوت و مختلف شكل و شمايل ديگرى گرفته است.
چنانچه استاد فردوسى سروده است بينش اوستائى در رابطه با پيدايش حيات بر روى زمين با نور و خورشيد و آفتاب و روشنائى پيوندى بزرگ داشته است كه تمامى انديشه ها و اديان جهان نيز اين را از ايران كهن اقتباس نموده اند.
چو آمد به برج حمل آفتاب
جهان گشت با فرو آئين و تاب
بتابيد زانسان ز برج بره
كه گيتى روان گشت ازو يكسره
و يا: كه گيتى دوان گشت ازو يكسره
چه دوان را بگيريم و چه روان، هستى ما بر روى كره زمين را استاد فردوسى از آفتاب و خورشيد مى داند و اين دانش يادگار انديشه كهن و هزاران ساله ايرانيان بوده است.
گيومرتن و فنا ناپذير كه نخستين شهريار شهريگى ايرانشهر است زندگى در آشيانه و مأوا را نيز براى انسان به ارمغان آورده و او را از كوچ ها بازداشته است:
گيومرت شد بر جهان كه خداى
نخستين به كوه اندر آن ساخت جاى
سر تخت و بختش برآمد زكوه
پلنگنيه پوشيد خود با گروه
نه تنها ميترا و يا گيومرت زندگى ساكن در آشيانه كوه را متداول مى كند بلكه لباس پوشى و پوشش را نيز براى نوع بشر مى آورد.
اديان ديگر همين داستان ايران كهن را به گونه اى ديگر و پوشش از برگ درختان و آشيانه گرفتن در باغ عدن براى «آدم» را نقل كرده اند...
تقريباً تمامى نشانه هاى شهريگرى را استاد فردوسى به گيومرت نسبت داده و حتى رام نمودن جانوران و بنيان انديشه نبرد هميشگى نيكى با بدى، اهريمن با اهورامزدا را:
دد و دام و هر جانور كش بديد
زگيتى به نزديك او آرميد
دو تا ميشدندى بر تخت اوى
از آن بر فروزان شده بخت اوى
برسم نماز آمدنديش پيش
از آنجا يگه بر گرفتند كيش
به گيتى نبودش كسى دشمنا
جز اندر نهان ريمن اهريمنا
برشك اندر اهريمن بدسگال
همى رأى زد تا بياگند يال- يعنى رشك و حسد نخستين عامل كينه نبرد و پيدايش بدى است.
بدينگونه آنچه را كه بگفته شاهنامه، نخستين انسان و شهريار شهريگر (متمدن) ايرانى گيومرتن براى جهان مى آورد همانى است كه ميترا آورده است:
شهريگرى، آشيانه نشينى، لباس پوشى، پرستارى آفتاب و خورشيد، كيش دارى و داراى نظم و آئين بودن
از وحشى گرى به شهريگرى و
جنگ هاى آن
استاد فردوسى يافتن آهن و
كشف آتش را به فرزند
سيامك پور گيومرث نسبت مى دهد.
پس از كشت و دامدارى،
دوران آتش و آهن پديد مى آيد
به فرمان شاه جهان بد همه
سپاهى و وحشى و مرغ ورمه
سپاهى دد و دام و مرغ و
پرى
سپهدار با كبر كنداورى
پس پشت لشكر گيومرث شاه
نبيره به پيش اندرون با
سپاه
هوشنگ پيش از كشف آهن و
آتش با بدى و اهريمن مى جنگند
و پيروز مى شود و نيكى را
پايه مى نهد:
بهم در فتادند هر دو گروه
شدند از دد و دام ديوان
ستوه
بيازيد هوشنگ چون شير جنگ
جهان كرد بر ديو نستوه
تنگ
كشيدش سر و پاى يكسر دوال
سپهبد بريد آن سر بى همال
چو آمد مر آن كينه را
خواستار
سرآمد گيومرث را روزگار
جهاندار هوشنگ باراى وداد
به جاى نيا تاج بر سر
نهاد
عدد هفت كه در انديشه
شهريگرى ميترا و يا
گيومرت جايگاه ويژه اى
داشت در هنگامه پادشاهى
شاهِ داراى هوش و هنگ تيز
جايگاه ويژه اى داشته و
او بر هفت كشور حكم مى راند:
چو بنشست بر جايگاه مهى
چنين گفت بر تخت شاهنشهى
كه بر هفت كشور منم
پادشاه
به هر جاى پيروز و
فرمانروا!
به فرمان يزدان پيروزگر
به داد و دهش تنگ بسته
كمر
و زان پس جهان يكسر آباد
كرد
همى روى گيتى پر از داد
كرد
هوشنگ به پيروى از كيش
ميترا فقط يزدان را مى شناسد
و بس، هيچ رابط و پيام
آورى ميان او و خدا نيست
و بدين سان است كه با
پديد آوردن آهن، شهريگرى
آريائى با شمشير و تبر و
اره و تيشه، شاهراه نوينى
را در جهت ساختن تمدن هاى
شهرنشينى به جاى غارنشينى
گيومرث مى گشايد:
نخستين يكى گوهر آمد به
چنگ
بدانش زآهن جدا كرد سنگ
سرمايه كرد آهن آب گون
كزان سنگ خارا كشيدش برون
چو بشناخت آهنگرى پيشه
كرد
كجا زو تبر اره و تيشه
كرد
چون اين كرده شد چاره آب
ساخت
ز دريا بر آورد و هامون
نواخت
بسنجيد پس هر كسى نان
خويش
بورزيد و بشناخت سامان
خويش
از آن پيش كاين كارها شد
بسيج
ببُد خوردنى ها به جز
ميوه هيچ
همه كار مردم نبودى به
برگ
كه پوشيدنيشان همه بود
برگ
پرستيدن ايزدى بود پيش
نيارا همين بود آئين و
كيش
استاد فردوسى سير تحول و
تكامل زندگى انسان آريائى
را از غارنشينى و شهريارى
كشورها و آشيانه سازى و
در خدمت خويش در آوردن
حيوانات را چنان زيبا و
پر محتوا و مختصر و
اهورائى مى سرايد و شرح
مى دهد كه تا به امروز
هيچ انديشمند و دانشمندى
نتوانسته است آنچنان زيبا
و پر محتوا آنچه را كه او
در هزار سال پيش با
استناد به اوستاى نخستين
و اصيل برايمان به يادگار
گذاشته است تكرار كند.
پيدايش آتش كه يكى از
اصلى ترين لازمه هاى
زندگى بشر متمدن بوده است
را استاد فردوسى به هوشنگ
شاه نسبت مى دهد و مى گويد
كه جشن آتش و سده را نيز
او پايه مى گذارد:
برآمد به سنگ گران سنگ
خورد
هم آن و هم اين سنگ بشكست
خورد
فروغى پديد آمد از هر دو
سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
... پديد آمد آتش از آن
سنگ باز
.................
شب آمد برافروخت آتش چو
كوه
همان شاه در گرد او با
گروه
يكى جشن كرد آن شب و باده
خورد
سده نام آن جشن فرخنده
كرد
زهوشنگ ماند اين سده
يادگار
بسى باد چون او دگر
شهريار
پلنگينه پوشى كه لباس شاه
و نزديكان او بود به
سپاهيان و مردم شهرها نيز
منتقل شده و:
ز پويندگان هر كه مويش
نكوست
بكشت وز ايشان بر آهيخت
پوست
چو سنجاب و قاقم چه روباه
نرم
چهارم سمور است كش موى
گرم
بدينگونه از چرم پويندگان
بپوشيد بالاى گويندگان!
هنگامه شاه هوش و هنگ
مرحله نوين و تازه اى از
شهريگرى انسان آريائى است
كه پوشش برگ جاى خود را
به پوشش پوست حيوانات مى دهد
و روزبروز با كشفيات و
خلاقيت هاى تازه، تمدن
تازه پاى سرزمين ميترا
گيومرث، گسترده تر مى شود.
و چنانچه استاد فردوسى مى سرايد
نسبت به پيشروى تمدن
پادشاهى جنگ و جدال با
ديوها، كه سياهان بومى
سرزمين هاى مجاور بوده اند
دنبال مى شود و چه ديوان
(بوميان سياه پوست) و
شاهان و سپاهيانى كه در
اين جنگ و نبردهاى تحميل
شهريگرى به زندگى قبيله اى
و وحشى قربانى مى شوند و
خواهند شد
چگونه
ميترا تمدنها را پايه گذارى كرد؟
نيمروز ۲۸ بهمن ماه شماره ۸۷۱
تقريباً هفت هزار سال پيش از كوه هاى پامير تاجيكستان ميترا
فرود آمد تا يك تشكيلات بزرگ و جهانى را پايه گذارد.
او يك گروه هفت نفره را به عنوان وفادارترين ياران خود آموزش و
پرورش داده بود.
عدد هفت، تعداد اخترانى بود كه برگرد خورشيد مى گشتند. هر چند
اين تعداد امروزه فزون شده است، اما آن زمان در نگاه ميترا
ستاره هاى خورشيد هفت محسوب مى شدند.
بدين رو او هفته را نيز با هفت روزه كردن آفريد و سال را به ۵۲هفته
و ۱۲ ماه و هر ماه را به ۲۹ و ۳۰ و ۳۱ روز تقسيم كرده و چهار
فصل بهار، تابستان، پائيز و زمستان را آفريد.
در آن دوران هر سال كه ۱۲ماه باشد چهار سال خورشيدى محسوب مى شد
و آغاز هر فصل، آغاز سالى نو و جشنى نو بود... بعدها هر شش ماه
و پس از آن هر دوازده ماه يكسال به حساب گرفته شد. اساس تلاش
ميترا كه بر مهر پايدار بر خورشيد استوار بود كارى سازمان
يافته و تشكيلاتى بود كه عضوگيرى براى آن بسيار حساب شده عمل
مى شد. ميترا نه مدعى پيامبرى بودند و نه سخنگوى خدا و نه
كتابى آورد و نه تعصب و دينى، علم و دانش ميترائيان با علم و
دانش زمان پيش مى رفت و ستاره شناسى، پزشكى، داروسازى، فلسفه،
آموزش هاى رزمى و آئين شهريارى از مواد اصلى درس هاى ميترا بود
كه در غارهاى كوهها به دور از چشم توده ها به پيوستگان آموزش
داده مى شد. غارها توسط گروهى كه مجهز به پرگال و گونيا و
شاقول و ابزار سنگتراشى بودند ساخته و تزئين مى شد.
ورود رسمى به غارها ويژه پيوستگان از رده دوم به بالا بود. هفت
درجه در ميان پيوستگان رايج بود.
۱-كلاغ، يعنى آدمى كه خودش را عقل كل مى داند و كلى قارقار مى كند
و هزار و يك مدعاى بيخود دارد، براى پيوستن به گروه با چشم
بستهن از كوه بالا مى رود وارد غار شده و كلى پرسش و پاسخ و
امتحان وفادارى اگر مهر و وفادارى و سكونتش تنامراحل بعدى ثابت
شود شاگرد كلاس اول محسوب مى شود تا اين كه پس از مدتى به درجه
دوم بالا برود.
۲-پيوسته: و يا پشتيبانى شده در اين مرحله جدا از آموزش هاى
مقدماتى علمى مطرح شده در بالا و فراگيرى سنگتراشى براى ساختن
معابده ميترا در غارها، فراگيرى آموزش هاى رزمى نيز شروع مى شده
است تا اين كه داوطلب نامزد سربازى شود.
۳-نامزد به كسى مى گفته اند كه مراحل نخستين آموزش را گذرانده
و آماده است تا جان را در راه آرمان و انديشه ميترا و رهائى
انسانها و آگاهى آنها در نظم حاكم بر هستى به بازى بگذارد و
سرباز شود.
۴-سرباز: مرحله سربازى بسان همين دوره آموزشى سربازى است كه در
سراسر جهان اعمال مى شود. انسان زير سختگيرى آموزش هاى رزمى
قرار مى گيرد تا سلحشور و دلير شود و آماده رستم شدن گردد.
۵-شير شدن و رستم و يا ژنرال شدن مرحله پنجم بوده است كه عنصر
ميتراگرا هم آموزش هاى علمى ستاره شناسى، پزشكى داروسازى و
غيره را فراگرفته است و هم تمامى فنون رزمى و جنگى را به گونه اى
كه مى تواند دهها گروه هفت نفره ديگر را رهبرى كند.
۶-مرحله ششم، در اين مرحله، فرد عنوان پارسى را از آن خود مى كرده
است در آن هنگامه پيدايش ميترا (هفت هزار سال پيش) هنوز قوم و
قبيله و حكومتى بنام پارس، پارسيان و يا پارسى وجود نداشته است.
بلكه پارسى به عنوان انسانى آگاه و آزاده فرهيخته و آماده خدمت
به ديگران معنى مى شده است و آنگاه كه كسى را پارسى مى ناميده اند،
يعنى اين فرد به شهريارى و پدرى و استادى نزديك مى شده است تا
بتواند جهان خويش و منطقه زير نفوذ خويش را به سوى بهى و نيكى
و خوبى هدايت و رهبرى كند.
۷-پدر، درجه هفتم در معابده و غارهاى ميترا، پدر شدن و يا
استاد و شهريار شدن بوده است. انسان كاملى كه مى تواند بى هيچ
پيش داورى بر مردم حكمرانى كند و آنان را شهريار و رهبر باشد و
تمامى دانش هاى هفتگانه بعد ميترا را به توده هاى مردم منتقل
كند.
ميترا در هنگامه اى از حضور خود با خشكسالى پامير مواجه مى شود
لذا دستور مى دهد تا روستائيان گاوان نر را قربانى كنند تا خون
آنها زمين را بارور كند. هر چند از آن پس، پهن گاوان به عنوان
كود كشاورزى مورد استفاده قرار مى گيرد اما عوام كه از رمز و
راز كشتن گاو نر آگاه نبوده اند گمان مى كنند كه خدايان را از
خون ريختن خوشايد، لذا قربانى توسط جاهلان پايه گذارى مى شود.
اما ميترا پس از ساختن گروه هاى هفت نفره آرام آرام راستاى خود
را شهر پامير ساخته و برايش پليس مى گذارد و پس از آن شهرهاى
ديگر و گروه هاى ديگر پليس كه شهربان خواهند بود را سازمان مى دهد
تا اين كه به سپاهيگرى و پاسبانى از كشورها مى رسد و تمدن ها
با سمبل هاى ميترا، خورشيد، ستارگان، گاو نر، شمشير، شرق و غرب
و مهرابه ها و معابد (مكان هاى سازماندهى و تشكيلات) ساخته مى شوند
و در همين تمدن سازى ها جنگ هاى قدرت و قبائل و قوم ها نيز
هويدا مى شود
دانش شهريگرى را
از كهن ما براى ديگران بگذاشتيم!!
نيمروز ۲۱ بهمن ماه شماره ۸۷۰
سال هاست كه طرح ايران كهن و افتخاراتى را كه براى بشريت
آفريده است در غرب فراموش كرده اند و مصر را به عنوان نخستين
مهد تمدن بشرى مطرح مى كنند.
استقرار جمهورى اسلامى و افكار و اعمال خشن آنها در سراسر جهان
و ايران طى ۲۷ سال گذشته اصلى ترين عامل اين مسئله بوده است.
انديشمندان و سياستمداران غرب بسان جوانان اين سرزمين ها
نيستند كه حقانيت تاريخى ايران را فراموش كرده باشند، اما
رويدادهاى سال هاى اخير آنها را وادار ساخته است كه چنين
برخوردى داشته باشند.
در سال نو ميلادى امسال، بسيارى از هم ميهنان من كتاب PERSIA
7000 YEAR OF CIVILIGATION را به زبان هاى فرانسوى و انگليسى
به دوستان خود هديه كردند، خود من نيز چنين كرده و به رئيس
جمهور فرانسه نخست وزير و چند وزير و رئيس پارلمان فرانسه،
تاريخ پر افتخار هفت هزار ساله ايران را هديه كردم.
همه براى من پيام هاى پر مهر و سپاس آفرينى را فرستادند و
تأييد فرهنگ و تمدن كهن ايران را نمودند.
با دوست مهربان ماهومر آبراينان و يارانى ديگرى در سراسر جهان
بر آن شده ايم تا اين سال را سال كوروش ناميده و تنديس او را
در پايتخت هاى غرب نصب كنيم.
در اكتبر امسال كه ياد روز كوروش است اين كار را در پاريس
انجام خواهيم داد با جشن بزرگى كه در خور عنصر ايرانى باشد.
در استراليا و ديگر نقاط جهان نيز اين بزرگداشت دنبال خواهد
شد. براى اين كه مهربان ياران در سراسر جهان بتوانند دستمايه و
پشتوانه فكرى قوى و خردمندانه اى داشته باشند مواردى را
يادآورى مى كنيم و آن اين كه خود انديشمندان آگاه غرب بر اين
باورند كه تفكر و انديشه ايرانى مادر تمدن بشرى بوده است.
ميترا را همه مى شناسند و با گسترش آئين او در غرب آشنا هستند.
هرگاه در محافل غربى ها من درباره ميترا و زرتشت سخنرانى مى كنم،
احساس مى كنم كه شنوندگان و حاضرين در سالن ها كه از فرهيختگان
غرب هستند، جدا از آن كه از سخنرانى شادمان مى شوند، خود آنها
نيز در تأييد گفته ها دقايقى سخن مى گويند.
در رابطه با قدمت تمدن ايران نسبت به مصر، ما لوحه اى را كه
اصل آن در موزه واتيكان است در پشت جلد كتاب آئين اوستا آورده ايم
كه كوروش بزرگ در هنگامه اى كه بر ۱۲۷ كشور جهان از جمله مصر و
عربستان فرمانروائى مى كرد، براى مردم آنجا نه اينكه ۴پزشك و
ده قوطى دارو مى فرستد تا بيمارانشان را درمان كنند بلكه گروهى
را مى فرستد تا دانشكده پزشكى را در مصر بسازند و «آدرين» كه
اين لوحه را نوشته است گواهى مى دهد كه شاه شاهان كوروش بزرگ گروهى
را به مصر روان مى كند تا با ساختن دانشكده پزشكى، علم طبابت
را به مردم آن سرزمين آموزش دهند تا آنها بتوانند بيماران خود
را درمان كنند.
اين خود يك سند كوچك است از كهنگى فرهنگ تمدن ايرانى نسبت به
تمدن مصر و ديگر كشورها.
ارمنى ها از
نژاده ترين تيره هاى آسيائى، ايرانى هستند!
نيمروز ۷ بهمن ماه شماره ۸۶۹
پسر بُد مراورا خردمند، چار
كه بودند از او در جهان يادگار
نخستين چوكاوس با آفرين
كى آرش دوم بد سوم كى پشين
چهارم كى «ارمين» كجا بود نام
سپردند گيتى به آرام و كام
«فردوسى توسى»
چكامه سراى بزرگ خراسان پيروز پارسى، آنگاه كه از ريشه ارمن ها
مى سرايد، آنان را از تبار پاك و تيره هاى نخستين ايرانى
آريائى مى داند.
استاد فريدون جنيدى نيز كه از فرهيختگان بزرگ دوران ماست و
تاكنون جدا از پرورش شاگردانى فرهيخته و خردمند آثار پر ارزش و
گرانبهائى را از خود و ديگر پژوهشگران پرورش يافته در پيشگاهش
در سازمان انتشاراتى و آموزشى «بنياد نيشاپور» منتشر نموده است.
در پيش درآمدى كه براى كتاب فرهنگ واژه هاى همانند ارمنى،
اوستائى، پهلوى، پارسى اثر «هراچيا آجاريان» و ترجمه و گزارش
دكتر اديك آرين نوشته است، بر اين نكته تأييد و تأكيد دارد كه
ارمنى ها از نژاده ترين تيره هاى آريائى هستند. براساس نوشته
شاهنامه، نخستين جايگاه رويش و زايش ارمنيان درياى مازندران و
آمو دريا و درياچه آرال بوده است و بنابر نوشته كتاب اوستا
همين سرزمين جايگاه زايش و رويش آريائيان جهان نيز بوده است.
زبانشناسان در پى پژوهش هاى خود جدا از اين كه كلمات بسيارى را
در زبان ارمنى با اوستائى، پهلوى، پارسى همريشه و يكى دانسته اند،
سبك گويش آنها را نيز از يك ريشه مى دانند.
مثلاً در زبان هاى آريائى «از»، پيش از نام مى آيد: از خانه،
از مدرسه، از خيابان. در زبان ارمنى نيز همينسان است. دون اينس:
از خانه....
استاد فريدون جنيدى مى نويسد كه خراسانى ها به كفش، كوش مى گويند
و ارمنى ها نيز كوش و كوشيك مى گويند.
-در خراسان به كشمش مى ميز مى گويند.
-و ارمنى ها نيز ماميچ مى گويند.
در پارسى عدد چار و يا چهار و در ارمنى چورس
پنج: هينگ.
هشت: اوت (هوت) .
ده: دس.
پدر: هاير.
مادر: ماير.
سرد: تسرت.
پنير: پانير.
كره: كراك.
آلبالو: بال.
پزشك: بژيشك.
كاروان: كاراوان.
در پارسى مى گوئيم مدادم و مدادت، حروف آخر پيوند در زبان
ارمنى نيز همسان و هم آوا است:
مدادم: ماتيدم.
مدادت: ماتيدد.
تقويم و سالنامه ارمنى ها (در دوران باستان و ازمند كهن پيش از
مسيحيت) نيز برابر و يكسان با گاهشمارى اوستائى است. دوازده
ماه سى روزه و هر روز بسان روزهاى ايرانى نامى داشته و پنج روز
پايانى سال هر يك با نام ويژه اى شناخته مى شده است.
استاد فريدون جنيدى به ما مى آموزد كه جشن هاى ارمنى ها نيز با
جشن هاى ما برابر است:
«ديارن داراج» كه ده روز پس از جشن سده برگزار مى شد و در آن
آتش افروخته مى شود و كشيشان به جاى موبدان باستان حضور دارند.
جشن نوروز آريائى اوستائى را جشن بزرگ بارى گندان مى نامند كه
با بهار آغاز مى شود كه لباس نو و ديد و بازديد و شيرينى خوردن
و هديه گرفتن و سيزده بدر را در خود دارد!
بارى گندان يعنى نيك شدن زندگى، كه با بهار همه چيز در طبيعت
نو و به و نيك مى شود...
به روزهاى كهن و تمدن هاى برباد رفته بازگرديم و روزگارانى را
به ياد آوريم كه ايرانيان آناهيتا و ارمنى ها آناهيت، ما بهرام
و يا «واهرام» و آنها واهاگن و ما مهروات و ارُمزد و آنها
ميهرو و آرمازد را ستايش مى كردند.
و به گفته آن جوان خراسانى آنگاه كه ريشه اى به آواهاى ارمن،
اَرين و ايرن (ايران) مى انديشيم، پى مى بريم كه خود واژه ارمن
نيز از آرين و ايرن (ايران) آمده است و فقط در جابجا شدن
جغرافيائى خود رنگ و رو و آواى خود را ديگر كرده است؟!
همين هفته پيش در يكى از سخنرانى هايم براى فرهخيتگان فرانسوى
مى گفتم كه رهنوردى نام ها و واژه ها از شهرى به شهرى ديگر و
از سرزمينى به سرزمين ديگر چه آسان و بى صدا و بى جنجال رنگ و
رو و آوا عوض مى كنند. زرتشتى را و عيسى و (موس) موسى اى را كه
پدران و مادرانشان سى و يا چهل سال اينگونه خطاب كرده اند را
در اين فرانسه ما، زراتوسترا و جيزو «ژزوّ» و موايز، مى خوانند
و «جهان» را كه يكى از ياران عيسى و از اصل ايرانى بوده است ژان
و «ژوآن» مى خوانند.
چه زيبا و پر مهر و پر دانش است رهپيمائى در سرزمين واژه ها و
آواها؟
جنگ پنهان جهان
با جمهورى اسلامى
نيمروز ۳۰ ديماه شماره ۸۶۷
جمهورى اسلامى كه در پى فشارهاى جهانى به گونه اى آرام و پنهان
توانست برخى از پيشنهادات اروپا را پذيرفته و از سال هاى خاتمى
با وجود تحريم اقتصادى آمريكا، روابط سياسى و اقتصادى خوبى با
غرب، ژاپن، چين و روسيه داشته باشد. همزمان جنگ لفظى و گاه
نظامى خود را با آمريكا و اسرائيل نشان داده و آن را از طريق
حمايت نظامى حزب الله لبنان و برخى گروه هاى فلسطينى دنبال
كرده است و به گونه اى تنها با اسرائيل، جمهورى اسلامى وارد
نبرد نظامى شد نه با هيچ كشور ديگر و آنهم از كانال حزب الله
لبنان و ديگر نيروهاى فلسطين....
ملايان تهران بر اين گمان و انديشه بوده اند كه هارت و پورت ها
و تهديدات و كمك هاى نظامى آنها به شورشيان منطقه مى تواند از
فيلتر اروپا عبور كند و بازتاب و برگشتى به سوى آنها نداشته
باشد و در پى تجربه تلخ آمريكا در حمله نظامى به افغانستان و
عراق، ملايان تهران گمان كردند كه هرگونه بخواهند خواهند
توانست اسب خود را بتازانند.
غافل از آن كه در جهان سياست و نظاميگرى و جنگ هاى آشكار و
پنهان «اهداف» نظامى ملاها، كشورهاى جهان بيكار نمى نشينند.
-طى سال هاى گذشته دهها هواپيماى نظامى ايران سقوط كرده است كه
حامل فرماندهان بالا و پائين سپاه و بسيج بوده است. دهها حادثه
زمينى تصادف اتومبيل و انحراف قطار و حتى انفجار قطار نيشاپور
در دو سال پيش روى داده است كه در همه آنها، نظام ملايان زيان هاى
بزرگ نظامى را متحمل شده است. اينگونه حوادث آنهم فقط در حيطه
نظاميان و اطلاعاتى هاى رژيم اسلامى تصادف نبوده است. بلكه
نوعى جنگ پنهان جهان است با اين ملايان، زيرا مدت هاست كه به
اين نتيجه رسيده اند كه به جاى حمله نظامى و بروز مشكلاتى از
آنچه در عراق شاهديم، بهتر است تا اطراف خامنه اى از نظر نظامى
خالى شود و فرماندهان و امراى جان بر كف سپاه در سوانح هوائى و
زمينى كشته شوند!
پس در خانه اگر كس است، همين حرف بس است. با مردم شويد تا از
بين نرفته ايد. |